


The Dancer In The Dark
محصول 2000 آمریکا
کارگردان: لارس وان تریر
نویسنده: لارس وان تریر
ژانر موزیک-درام
بازیگران: بی ژوک، کاترین دِنِو، دیوید مورس، پیتر استورمر
140 دقیقه
نمی خوام جریان فیلم را کامل براتون بگم بصورت خلاصه:
سلما مهاجری از چکسلاواکی به همراه پسرش به آمریکا می آید تا پسرش را در سن 13 سالگی عمل کند و مثل او در بزرگسالی دچار نابینایی ارثی نگردد. او سخت کار می کند و کسی نه از مشکل بینایی او که به مرحلهء پیشرفته ای رسیده و در واقع کور شده خبر دارد و نه از اینکه او برای چه اینقدر کار می کند.
او به همه می گوید این پولها را برای پدرش در چکسلاواکی می فرستد. او به همراه پسرش در یک یدک کش که از یک افسر پلیس اجاره کرده زندگی می کند. آنها با هم ارتباط خوبی دارند تا اینکه بیل به او می گوید برخلاف ادعاهایی که حمل بر ثروتمند بودن داشته او بسیار مقروض است و سلما برای تسلای خاطر او راز خود را در مورد پولها و نابینایی خود به او می گوید و بیل هم برای پولهای او نقشه می کشد و ....
این فیلم اولین فیلم موزیکالِ سیاه بود که ساخته شد. حرکت دوربین روی دست و تعویض شاتها بدون کات بخصوص در سکانسهای ابتدایی فیلم به ما می گوید اتفاقهای بدی در شرف وقوع می باشد که به خاطر این نوع فیلم برداری نوعی مستندسازی را جلوه می دهد که خود گویای این نکته است که ما هم در نوعی تعلیق در این دنیا بسر می بریم.
سلما برای پسر خود می جنگد چیزی که خود را مقصر در ایجادش می داند. کتی سعی می کند نجاتش دهد و جف می خواهد تنهایی خود و سلما را با همدیگر بشکنند اما یک آدم طماع و ضعیف که نمی خواهد به همسرش بگوید دچار مشکلات مالی می باشد سلما را می شکند.
او که همیشه فکر می کرد بسیار قوی می باشد فرو می ریزد.
او در تمام زندگی به صداهایی که در اطرافش می شنود گوش می داد و می گذاشت تا آنها او را با خود به عالم رویا ببرد تا جایی می رسد که وقتی هیچ صدایی او را کمک نمی کند او درمانده می شود و درنهایت خودش صدایی را که لازم دارد در ذهن خود ایجاد می کند.
درصحنه ای که کنار ریل قطار می باشد و تمام کارگران را که خسته و درمانده روی قطار هستند را در رویا بسیار شاداب و توانا می بیند بسیار زیبا خلق گردیده در جایی دیگر در هنگامی که بدترین اتفاق زندگیش روی می دهد و در ذهن خود به رویایی آرام می رود نیز بسیار زیبا می باشد. در این صحنه او می بیند که اتفاق بدی نیفتاده و کسانی که باید از آنها بگریزد او را در آغوش می گیرند و پلیسی که در واقعیت او را آزار داده به او آرامش می دهد رنگ سفیدی که او بر دیوار می کشد نماد آرامشی است که در رویا به او داده می شود و آبی که باید نماد حیات باشد به رنگ خون درآمده و بسیاری نمادهای دیگر.
در این فیلم می گوید ما همگی آنچه را با چشم می بینیم آنچیزیست که مجبوریم ببینیم اما چیزهایی هست که بدون چشم دیده می شوند و اون چیزیست که ما می خواهیم ببینیم وخود آنرا می سازیم. وسعت و امتداد آن دست ماست در آن می توان همه چیز را زیبا دید

محصول 2004
133 دقیقه
کارگردان: ژان پیر ژانت
بازیگران: آدری توتو، گاس پارد اولیل
فیلمی دراماتیک که روزهای سیاهی از جنگ جهانی اول را به نمایش می گذارد.
ماتیلدا (آدری توتو) دختر زیبائی با یک روحیهء شکننده در طفولیت با یک پای معیوب رها شده بود. پالیو(گاس پارد) کودکی او را رنگ تازه ای می بخشد. این دوستی به عشقی عمیق تبدیل می گردد تا اینکه جنگ آغاز می گردد و پالیو به جنگ می رود.
در میدان جنگ همسنگران او برای برگشت از جنگ و زنده ماندن هر کاری می کنند حتی دست خود را با شلیک گلوله زخمی می کنند تا راهی برای بازگشت باشد. اما فرماندهء سختگیری وجوددارد که گزارش به سرکردهء خود می دهد.
در این موقعیت تنها مجازات فرستادن فرد خاطی جلوی خطوط دشمن است تا به دست دشمن کشته شود. اگرچه دستور بخشش آنها از فرماندهء ارتش می آید اما به آنها نمی رسد و آنها به قتلگاه فرستاده می شوند.
ماتیلدا بدون توجه به گفته های عمو و عمهء خود با امیدی بسیار به دنبال پالیو می گردد و یک کارآگاه نیز استخدام می کند تا ردی از عشقش بیاید.
اگرچه در آن میدان که پالیو برای مرگ فرستاده شده بود او شدیداّ زخمی می شود و حافظهء خود را از دست می دهد اما چیزی که دیگر نمی داند عشقش به ماتیلدا بوده او را برای زنده نگه داشتن هدایت می کند. او حتی وقتی در تب شدید به سر می برد ضربان قلب ماتیلدا را زیر دستانش به یاد دارد.
این فیلم اگرچه بسیار تلخ می نماید اما از نیروی عظیم عشق در هر شرایطی سخن می گوید و پایداری یک دختر به حسی که به آن اعتقاد دارد. او علی رغم تمام نقاط ناامید کننده در اطرافش امید خود را از دست نمی دهد.
فیلمبرداری، تدوین و فیلمنامهء بسیار زیبای آن همراه با بازی عمیق دیگری از آدری توتو را می توان از عواملی مثال زد که بیننده را در مدت 2 ساعت و 13 دقیقه در جای خود ثابت می کند.
دو قسمتی که من از آن لذت بردم را برای شما می گویم:
وقتی پالیو برای خداحافظی می رود ماتیلدا تپه را دور می زند و با پای لنگان خود تمام آن مسیر را می دود و به خود می گوید اگر من زودتر برسم او بازمی گردد و ...
و دیگری بازی با نور در قسمتی بود که عشق آنها به اوج خود رسید
در نهایت به همه سفارش می کنم این فیلم را ببینید.
محصول: 1993
نویسنده: Edwin Torres David Koepp
کارگردان: Beraian De Palma
بازیگران: ال پاچینو، شان پن، پنلوپه ان میلر
راه آقای کارلیتو مردی را به تصویر می کشد که می خواهد مسیر زندگی خود را تغییر دهد. او که یکی از سرکردگان قاچاق هروئین بوده به کمک وکیل خود محکومیت چندین ساله اش را به پنج سال می شکند و پس از آزادی از تمام کارهای خود کناره می گیرد.
او به پیشنهاد یکی از دوستانش تنها می خواهد به کار کرایه ماشین بپردازد که برای این کار به 70 هزار دلار پول نیاز دارد.
او مدیریت یک کلوب را که صاحبش بسیار مقروض شده بود به عهده می گیرد که بعد از جمع کردن مبلغ مورد نیازش از این شهر برود.
وکیل او که یک یهود می باشد و نقش آن را شان پن بازی می کند به شدت درگیر کوکائین شده و در نبود کارلیتو به یک گنگستر شده است. کارلیتو خود را مدیون او می داند و در کاری که کلاینفیلد از او می خواهد به ناچار شرکت می کند. اما کلاینفیلد یکی از روسای بزرگ مافیا و پسرش را می کشد.
پسر بزرگتر به خونخواهی برمی خیزد و حدس می زند که کارلیتو هم در این جریان شرکت داشته و این برای کارلیتو گران تمام می شود.
فیلم نسبتا خوبی که نتوانست تمام خواسته های بیینده را جوابگو باشد. کمابیش ضعیف بود. انگار ال تمام قابلیتهای خود را به کار نبست. اما دیالوگها بخصوص در پایان و ابتدا که دید یک تبهکار را در انتهای خط می گوید بسیار جالب توجه می باشد. جایی که می گوید "نه دیگه انگار کارم تمومه" باور این مطلبی ست که تا کنون برایش قابل باور نبوده.
حرکت دوربین که از دید اوست وقتی روی برانکارد قرار دارد و نمای عکس العملهای افراد در برابر مرگ او را نشان می دهد بسیار زیبا آفریده شده است بخصوص وقتی کم کم دوربین از دید او فاصله می گیرد و به شات بازتری می رسد که خود کارلیتو در آن قرار دارد. این یادآور همان لحظه ایست که روح شاهد بدن بی جان خود خواهد شد.
در این فیلم تلاش مردی را می بینیم که سعی در ترک آنچه مدت درازی با او عجین شده را دارد که گویی بی نتیجه می ماند. البته گویا می خواهد بگوید انسان به راحتی می تواند به را خلاف کشیده شود به طوری که به کلاینفیلد می گوید "تو به یک گنگستر تبدیل شده ای، اینها رو تو دانشگاه به تو یاد نداده اند"
در این فیلم Joge Porcel که در نقش Saso مالک کلوب را بازی می کرد پیش از این کمدین تلویزیونی بود و انگلیسی زبان نبود و متن را به صورت فونتیک برایش می نوشتند و او می خواند این موضوع برای ال ناراحت کننده بود.
لغت fuck در این فیلم 139 بار به کار برده شد.
جایی که کارلیتو به ملاقات وکیل خود در بیمارستان می رود همان جایی بود که ویتو کورلئونه در پدرخوانده (1972) برده می شود.
شان پن در این فیلم فقط برای پول بازی کرد تا بتواند دومین فیلم خود را بسازد (The Crossing Guard 1995)
اگر کسی این فیلم رو ندیده که ببینه اما اگر دیدید خوشحال می شم مطلب جالبی اگر می دونید بنویسید

نام خانوادگي اصلي: کوثری
سمت (در بخش هاي): بازیگران،
......................................
تاريخ تولد: 1364
محل تولد: تهران
مليت: ایران
......................................
مدرك تحصيلي: دیپلم
بيوگرافي
گذراندن دوره نمایش در هنرستان سوره.
فعالیت در تئاتر در سال 1376.
شروع فعالیت سینمایی با فیلم نرگس (رخشان بنیاعتماد) به عنوان بازیگر در سال 1370. با بازی در فیلمهای مادرش به سینما آمد. و سرانجام در فیلم زیر پوست شهر بود که خوش درخشید.
باران کوثری سال 1381 را با بازی در فیلمی غیر از ساخته مادرش آغاز کرد: رقص در غبار. بازی او در خوابگاه دختران فراتر از حد تصور است

نام خانوادگي اصلي: رادان
سمت (در بخش هاي): بازیگران،
......................................
تاريخ تولد: 1358
محل تولد: تهران
مليت: ایران
......................................
مدرك تحصيلي: فارغ التحصیل مدیریت بازرگانی
بيوگرافي
فارغ التحصیل مدیریت بازرگانی. ش
روع فعالیت سینمایی با بازی در فیلم "شور عشق" (نادر مقدس) در سال 1378.
در سال 1378 در آموزشگاه هیوا فیلم بازیگری را آموخت.
در اولین حضور سینمایی تنها به واسطه چهره اش شناخته شد: "شور عشق" (نادر مقدس). اما فیلم به فیلم به دانش سینمایی خود افزود و توانست فوت و فن بازیگری را بیاموزد تا اینکه در چهارمین نقش آفرینی اش کاندید دریافت تندیس بهترین بازیگر نقش اول مرد در پنجمین جشن خانه سینما شد: "آواز قو" (سعید اسدی).
دو سال بعد در بیست و دومین جشنواره فیلم فجر سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول را تصاحب کرد: "شمعی در باد" (پوران درخشنده).
| خانه ای از شن ومه (House of Sand and Fog) |
بازم به خاطر شما بیشتر درباره اینگرید برگمن مینویسم.
زادگاه : استوک هولم در سوئد
علت مرگ: سرطان سینه
جنسیت : زن
نژاد : سفید
گرایشات جنسی : Straight
شغل : بازیگر
ملیت : سوئدی
خلاصه اجرا : Murder on the Orient Express
پدر: (وفات زمانی که ۱۲ ساله بود)
مادر: (وفات : زمانی که دو ساله بود )
همسر : Aron Petter Lindström (آشنایی ۱۰ ژوئیه ۱۹۳۷ ، جدایی ۱۹۵۰ ، حاصل ازدواج ( ۱ بچه ) )
دختر : Pia Lindström (متولد 1938)
همسر : Roberto Rossellini (ازدواج ۲۴ می ۱۹۵۰ ، جدایی ۷ نوامبر ۱۹۵۷ ، حاصل ازدواج ( سه بچه ) )
پسر : Roberto Ingmar Rossellini (متو لد 1950)
دختر: Isabella Rossellini ( بازیگر )
دوست پسر : Robert Capa ( عکاس جنگ )
همسر : Lars Schmidt ( ازدواج ۲۱ دسامبر ۱۹۵۸ - جدایی ۱۹۷۶)
دوست پسر: Gary Cooper
عامل ریسک : سیگار ,سرطان سینه
Oscar for Best Actress 1957 for Anastasia
Oscar for Best Supporting Actress 1975 for Murder on the Orient Express
Golden Globe1945 for Gaslight
Golden Globe1946 for The Bells of St. Mary's
Golden Globe1957 for Anastasia
Golden Globe1983 for A Woman Called Golda
Emmy 1960 for The Turn of the Screw
Emmy 1982 for A Woman Called Golda
Hollywood Walk of Fame 6759 Hollywood Blvd.
Mastectomy
مولف کتاب :
(My Story (1980, memoir
(Autumn Sonata (8-Oct-1978
(A Matter of Time (31-Oct-1976
(Murder on the Orient Express (24-Nov-1974
(From the Mixed-Up Files of Mrs. Basil E. Frankweiler (1973
(Cactus Flower (16-Dec-1969
(The Yellow Rolls-Royce (31-Dec-1964
(The Visit (11-Sep-1964
(Goodbye Again (29-Jun-1961
(The Inn of the Sixth Happiness (11-Dec-1958
(Indiscreet (20-May-1958
(Anastasia (13-Dec-1956
( Stromboli (15-Feb-1950
(Under Capricorn (8-Sep-1949
(Joan of Arc (11-Nov-1948
(Arch of Triumph (17-Feb-1948
(Notorious (15-Aug-1946
(The Bells of St. Mary's (7-Dec-1945
(Saratoga Trunk (21-Nov-1945
(Spellbound (31-Oct-1945
(Gaslight (4-May-1944
(For Whom the Bell Tolls (14-Jul-1943
(Casablanca (26-Nov-1942
(Dr. Jekyll and Mr. Hyde (12-Aug-1941
(Adam Had Four Sons (27-Mar-1941
(Intermezzo: A Love Story (22-Sep-1939

استعدادی که او در فیلم هایش به نمایش گذاشت باعث شد که در عرض سه سال به ستاره زن اول سینمای آمریکا مبدل شود. . پس از بازی درخشان در فیلم دکتر جکیل و آقای هاید برای ایفاینقش مقابل همفری بوگارت در فیلم معروف کازابلانکا انتخاب شد که امروزه از آن به عنوان محبوب ترین فیلم تاریخ سینمای آمریکا نام می برند . سپس در فیلم معروف زنگها برای که به صدا در می آید در مقابل گری کوپر بازی کرد تا اینکه بازی عالی او در فیلم چراغ گاز به کارگردانی کیوکر اولین جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد یکسال بعد فیلم طلسم شده Spellbound را با کارگردان معروف آلفرد هیچکاک و بازی گریگوری پک ساخت که موفقیت زیاد فیلم باعث شد که سلزنیک بلافاصله فیلم معروف بدنام ( Notorious) را پیشنهاد بدهد . اینبار هم بازی درخشان او در برابر کری گرانت و کارگردانی عالی هیچکاک شاهکاری جدید آفرید . محبوبیت روز افزون او با بازی در فیلم ناقوس های سنت ماری به نقش یک راهبه پر جنب و جوش و فروش عالی فیلم افزایش یافت و عموم مردم آمریکا نه تنها او را بازیگر محبوب خود بلکه الگویی از یک زن نجیب و نیمه مقدس می دانستند. این الگوی مقدس با بازی او در فیلم ژاندارک به کارگردانی ویکتور فلمینگ (کارگردان بر باد رفته) به اوج رسید. طی سه سال پیاپی او قهرمان مسابقات محبوبیت در آمریکاشده بود چیزی که قبل از آن سابقه نداشت. شور و شوقی که او در اواسط دهه چهل در میان تماشاگران بوجود آورد تا به امروز نظیر نداشته است. اما روزگار هم بازی های خطرناکی برای او در نظر گرفته بود تا شمایل بت گونه اش را بشکند.
پس از بازی در فیلم در برج جدی هیچکاک و طاق نصرت او تصمیم گرفت تا شروع به بازی در فیلم های هنری از نوعی متفاوت کند. چیزیکه از آن به عنوان طغیان او علیه نظام استودیویی آن زمان هالیوود و سیستم ستاره سازی مرسوم آن تعبیر می شد . بدین ترتیب برگمن پس از مشاهده فیلم رم شهر بی دفاع (روبرتو روسلینی ایتالیایی) طی نامه ای پیشنهاد همکاری با روسلینی را داد و برای بازی در فیلم استرومبولی به ایتالیا رفت. در جریان فیلم برداری با اینکه شوهر و دخترش در آمریکا بودند عشق کارگردان و بازیگر به یکدیگر رسوایی عجیبی در آمریکا به پا کرد و مطبوعات آمریکا بر سر این جریان جنجال عجیبی به راه انداختند چرا که او را فقط به عنوان یک بازیگر مقدس و الگویی نمونه برای مردم آمریکا می خواستند حتی در مجلس سنای ایالات متحده او را تهدید کردند که حق ندارد دیگر به آمریکا باز گردد علاوه بر این فیلم استرومبولی روسلینی هم بایکوت شد و از نظر تجاری شکست خورد. بدین ترتیب اینگرید برگمن هفت سال به دور از هالیوود به همراه روبرتو روسلینی ( بنیانگذار سبک نئورآلیسم در سینما) شروع به ساخت یک سری فیلم های هنری کرد فیلمهایی همچون اروپا 51 – سفر به ایتالیا که امروزه در نوع خود فیلمهایی با ارزش و هنری به حساب می آیند.

اما در سال 1956 بالاخره ابرها کنار رفت و بازی درخشان برگمن در فیلم آناستازیا در برابر یول براینر باعث شد که هالیوود اسکار بهترین بازیگر زن را به او بدهد و دوباره فرزند خاطی را بپذیرد. پس از ورود مجدد به آمریکا او بیشتر در فیلمهای خاصی که خود انتخاب می کرد و اکثرا هنری بودند بازی می کرد. بازی های درخشان او در فیلمهایی مانند مهمانخانه ششمین خوشبختی – و سونات پاییزی ( به کارگردانی هموطن و هم نامش اینگمار برگمان ) بارها نامزدی اسکار (هفت بار ) را برایش رقم زد تا اینکه برای بازی در فیلم قتل در قطار سریع السیر شرق سومین اسکارش را بدست آورد. اینگرید برگمن بالاخره در سن 67 سالگی بر اثر بیماری سرطان که هشت سال با آن در ستیز بود در همان سالروز تولدلش در لندن در گذشت.

در تاریخ سینما شاید کمتر بازیگر زنی را بتوان یافت که در طی حیات خود با چنین طیف وسیعی از معروفترین شخصیت های
تاریخ سینما همکاری کرده باشد کارگردانانی همچون ویکتور فلمینگ – آلفرد هیچکاک – جرج کیوکر - مایکل کورتیز –
ژان رنوار – آناتول لیتواک – سیدنی لومت – اینگمار برگمان – روبرتو روسلینی – دیوید سلزنیک و بازیگرانی همچون
لسلی هاوارد – همفری بوگارت – کری گرانت – گری کوپر – جوزف کاتن - گریگوری پک – یول براینر – آنتونی پرکینر –
آنتونی کویین – لیو اولمان – عمر شریف – لورن باکال - ایو مونتان - شارل بوایه

چهره ای که اغلب برگمن در فیلم هایش بازی می کرد نشان دهنده زنی بود که انگار برای زجر کشیدن آفریده شده بود
زنی که تحمل بالایی داشت و به جای اینکه گلایه ای داشته باشد فقط با نگاه هایش حرف می زد. اغلب در جدال عشق
در برابر مرد مورد علاقه ای شکست می خورد و قربانی می شد. او اوج این بازی ها را در فیلم های کازابلانکا و بدنام
به نمایش گذاشت که هر دو فیلم جزء با ارزش ترین دارایی های عاشقانه تاریخ سینما به حساب می آیند.

در کودکی مادرش را از دست داد و پس از تحصیل در آکادمی هنرهای دراماتیک استکهلم بازی در فیلم های سوئدی را آغاز کرد و در عرض یک سال به ستاره اول سینمای سوئد تبدیل شد.
آخرین فیلم او اینترمتسو (میان پرده) مورد توجه دیوید سلزنیک فیلم ساز معروف هالیوود (سازنده فیلم بر باد رفته) قرار گرفت و از او برای بازسازی دوباره این فیلم در امریکا دعوت کرد. موفقیت دوباره این فیلم در امریکا زمینه آغاز حضور برگمن در امریکا بود. پس از ورود به هالیوود تیپ منحصر به فرد او که با تمام بازیگران زن آن زمان متفاوت بود به خصوص ویژگی طبیعی بودن ( به دلیل عدم نیاز به گریم صورت) در کنار بازی های هنرمندانه او مورد توجه و استقبال بسیار قرار گرفت به طوری که روزنامه ها در وصف او نوشتند خانم برگمن نه تنها بازیگری واقعا هنرمند است بلکه این قدر زیباست که خود نیز یک شاهکار هنری به شمار می آید .
استعدادی که او در فیلم هایش به نمایش گذاشت باعث شد که در عرض سه سال به ستاره زن اول سینمای امریکا مبدل شود. . پس از بازی درخشان در فیلم دکتر جکیل و آقای هاید برای ایفای نقش مقابل همفری بوگارت در فیلم معروف کازابلانکا انتخاب شد که امروزه از آن به عنوان محبوب ترین فیلم تاریخ سینمای امریکا نام می برند . سپس در فیلم معروف " زنگ ها برای که به صدا در می آید " در مقابل گری کوپر بازی کرد تا اینکه بازی عالی او در فیلم چراغ گاز به کارگردانی کیوکر اولین جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد.
یک سال بعد فیلم " طلسم شده" را با کارگردان معروف آلفرد هیچکاک و بازی گریگوری پک ساخت که موفقیت زیاد فیلم باعث شد که سلزنیک بلافاصله فیلم معروف بدنام را پیشنهاد بدهد. این بار هم بازی درخشان او در برابر کری گرانت و کارگردانی عالی هیچکاک شاهکاری جدید آفرید . محبوبیت روز افزون او با بازی در فیلم ناقوس های سنت ماری به نقش یک راهبه پر جنب و جوش و فروش عالی فیلم افزایش یافت و عموم مردم امریکا نه تنها او را بازیگر محبوب خود بلکه الگویی از یک زن نجیب و نیمه مقدس می دانستند. این الگوی مقدس با بازی او در فیلم ژاندارک به کارگردانی ویکتور فلمینگ (کارگردان بر باد رفته) به اوج رسید.
طی سه سال پیاپی او قهرمان مسابقات محوبیت در امریکا شده بود چیزی که قبل از آن سابقه نداشت. شور و شوقی که او در اواسط دهه چهل در میان تماشاگران به وجود آورد تا به امروز نظیر نداشته است.
اینگرید برگمن بالاخره در سن 67 سالگی بر اثر بیماری سرطان که هشت سال با آن در ستیز بود در همان سالروز تولدلش در سال 1985 در لندن در گذشت.

|
فیلم محصول سال 1999 است ، "نیکول کیدمن" و "تام کروز" بازیگر های اصلی آن هستند و در زمان ساخت فیلم هنوز طلاق نگرفته بودند. کوبریک تنها بعد از اولین روایت ویرایش فیلم مرد و از اونجایی که کوبریک مردیست که از تکرار و کار زیاد کار عالی می سازه ، تمام منتقدین اتفاق نظر دارند که قطعا اون قبل مرگش تغییرات چشم گیری در فیلم میداد. اما با تمام این نقد ها فیلم بدون هیچ دستخوشی منتشر شد و نظر کمپانی برادارن وارنر این بود که به کار کوبریک نباید دست زد اما این مطلب ناگفته نمونه که قسمتی از صحنه های فیلم روتوش شده بود. یعنی صحنه هایی که محتوی سکس آنها شدید بود با جلوه های ویژه کامپیوتری ملایم تر شد و تصویر مستقیم از آلت مرد از فیلم حذف شد که در این مورد من اعتقاد قطعی دارم که کوبریک چنین نمی کرد و تا اون آلت مرد روی پرده سینما نمی رفت فیلم رو بیرون نمیداد. داستان فیلم در شهر نیویورک اتفاق میفته ولی کوبریک تصمیم گرفت که در لندن فیلم رو بسازه که دلیل های زیادی براش آورده شده اما به نظر من علت این کار جدا کردن کروز و کیدمن از آمریکا می تونه باشه و اینکه خود کوبریک ساکن انگلیس بود و قطعا علاقه شخصی هم برای اینکار داشته.
مقایسه با فیلم نامه با نمونه اصلی ("داستان خیال")
داستان پیچیده این فیلم منجر به چندین گونه تعبیر مختلف توسط اشخاص شده است و گفتنی است که این پیچیدگی محصول تبحر ویژه کوبریک و از ویژگی کارهای اوست. حتی اگر تنها داستانی را انتخاب کند و مولف آن هم نباشد در انتخاب داستان برای تبدیل به فیلم نامه از ویژگی خاصی بخوردار است. "چشمان کاملا بسته" تقریبا به اصل داستان ("داستان خیال") وفادار بود. ولی بخش مهم و حیاتی داستان را کوبریک حذف کرده بود که قطعا بیننده را در درک کامل و مستقیم داستان راهنمایی میکرد. یعنی عوض کردن رمز عبور به مهمانی از "دانمارک" به "فیدلیو". تصور کنید خانه ای پر از راهرو های مختلف و سر در گم در مقابل دارید که تمامی راهرو ها با چراغ های نورانی شده اند ولی تنها در گوشه از خانه چراغی بسیار کوچک توسط استنلی کوبیریک خاموش می شود و همین برای شما کافیست که شاید هیچوقت راه خود را نتوانید پیدا کنید و از این خانه خارج نشوید.
|
![]()

![]()
محصول 1995 آمریکا
نویسنده وکارگردان:میشل مان
بازیگران:
ال پاچینو (وینسنت هانا)
رابرت دنیرو (نیل مک کالی)
وال کیلمر (کریس شیهرلیس)
امی برنمن (ادی)
دتیکتیو کاسالز
یک پلیس حرفهای ویک دزد حرفهای در مقابل هم قرار میگیرند و علاوه بر اینکه به شدت از هوش و ذکاوت همدیگر خوششون آمده هیچکدام نمیخواهند بازنده باشند و هر دو در زندگی عاطفی خود مشکل دارند. هانا (ال پاچینو) که سه بار تا کنون ازدواج کرده هنوز نتوانسته مشکلات شغلیاش را از زندگی خصوصیاش دور کند. ازدواج سوم با زنی است که از شوهر قبلی خود دختر نوجوانی دارد. اگرچه هانا نمی تواند زمان زیادی را که خانواده لازم دارد داشته باشد اما دختر به او دلبستگی دارد تا جایی که بعد از مشاجرات مادر و ناپدری قصد خودکشی میکند، بهترین جا را آپارتمان ناپدری خود میبیند به عبارتی او را انتخاب میکند. مک کالی (رابرت دنیرو) همیشه سعی میکند هیچ وابستگی عاطفی در زندگی نداشته باشد تا در مواقع لزوم هر چه سریعتر بتواند خود را نجات دهد. در جریان دزدی از یک ماشین بزرگ حمل پول، وینگرو (از همکاران مک کالی) بدون اینکه لازم باشد پلیسهای نگهبان را میکشد و مک کالی تصمیم میگیرد او را از بین ببرد ولی او فرار میکند. وینگرو کینهء او را به دل می گیرد و برای گروه مقابل مک کالی شروع به کار میکند. هانا از طریق رابطین خود متوجه میشود که سرقت بزرگی در جریان است و شب سرقت کمین میکند. اما مک کالی متوجه میشود و سرقت را ناتمام میگذارد تا برنامهء دیگری برایش تدارک ببیند.
زندگی خصوصی مک کالی دچار تغییرات عاطفی میشود. او که تا این مدت از چالشهای احساسی خود را دور نگه داشته بود، احساس میکند به آرامشی در این راستا نیاز دارد. عشق دختری در این بین او را درگیر میکند که نمیتواند از آن بگذرد. ادی که بعدا از جریانات آگاه میشود و هویت واقعی او را میبیند دچار تردید میشود اما در نهایت تصمیم میگیرد در کنار مک کالی بماند.
مک کالی گروه خود را ا ز دست داده و با مشخصات جدید راهی است که خبردار میشود وینگرو که باعث همهء این به همریختگی و مرگ دوستانش شده در هتلی اقامت دارد. اگرچه سعی میکند اما نمیتواند از گناه او بگذرد و برمیگردد تا انتقام خود و دوستانش را از او بگیرد. او این کار را میکند اما در دام هانا میافتد و برای نجات معشوقهء خود از او دروی میکند و آخر کار.
تقریبا همهء فیلم گفته شد. اگرچه این فیلم جدید نبود اما باید دربارهاش گفته میشد. بسیار زیبا خوشپرداخت با بازیهای فوقالعاده. هرکس فیلم را دیده همین عقیده را دارد اما اگر ندیدید توصیه میکنم حتما ببینید. مطالب زیادی غیر از یک تعقیب و گریز جذاب در این فیلم گنجانده شده. لجاجت مشترک و همنوای یک پلیس و خلافکارکه هر کدام در کار خود استادند، مشکلات عاطفی هردو و بد نبودن درونی هر کدام، نفرتی که بین این دو باید دو به مناسبت موقعیت شغلی خود نسبت به هم داشته باشند اما ندارند. به طوری که در لحظهء مرگ مک کالی ترجیح میدهد دست هانا را دردست بگیرد و به آرامش برسد. اشکی که از چشم هانا در آن لحظه میافتد گویای خیلی چیزها برای اوست. این که به واسطهء شغلش باید لحظات زیادی را در زندگی داشته باشد که دوست ندارد و لحظات زیادی را از دست بدهد که دوست دارد داشته باشد.
این اواین فیلمی است که ال و دنیرو در یک شات هستند.در سکانسی از فیلم این دو نفر در یک کافی شاپ با هم گفتگوی نزدیکی دارند. این دیالوگ که قطعا از دیالوگهای ماندگار سینماست بدون متن بوده و خود ال و دنیرو آن را خلق کردند.
این دو غول بازیگری (که من ال را بیشتر دوست دارم) مقابل هم کولاک کردند. همه چیز در فیلم سرجای خودش است. خنده های ال جایی که فکر میکرد یک قدم جلوتر از دنیروست اما میفهمید عقبتر بوده، خیلی چیزها رو داشت. هم ناراحت بود و هم از اینکه در پروندهای درگیر شده که طرف مقابل آیینهء خودش است لذت میبرد.
یک کلام: اگر نبینید از دستتون رفته.



